دیگه نمی نویسم
خواب می بینیم
دیروز قرار بود برا مشکل یکی از بچه ها با استاد حرف بزنم. همسری هم می دونست و خیلی تشویقم کرده بود که کمکش کنم. شب که خوابیدم خواب دیدم به استاد گفتم اونم خیلی منطقی برخورد کرد و با آرامش بهمون جواب داد. صبح که بیدار شدم بی نهایت خوشحال بودم. کاملا باور کرده بودم که مشکلش حل شده و تا ظهر برا خودم خوش بودم. حدودای دو بعد از ظهر بود که همسری زنگ زد و پرسید تونستی کاری کنی براش؟ گفتم آره آره حل شد. گفت واقعا؟ چی گفت بهتون؟ یکم فکر کردم...دیدم یادم نمیاد...وایییییی...آرششششش من خواب دیدمممممم بیچاره مهساااااااا خاک تو سرم شد. الان چیکار کنم؟ گفت برو تا نرفته بهش بگو. با مکافات استاد سرچ و فایند شد و باهاش حرف زدم. اونم خوب گوش داد بعد لبخند زد و گفت ببینم چی میشه. بهش بگو باهام تماس بگیره. مثل خوابم خوب خوب نبود اما مثبت بود.
امروز صبح گلم بهم میگه هلیییییییییی میگم جانم عزیزم چیه؟ میگه اگه ۷۶۰ میلیارد دلار تو ماه حقوق داشته باشیم چیکارش میکنی؟ گفتم نمی دونمممممممممم خیلیه هاااااا...گفت آره. تو چی دوست داری؟ گفتم بخدا هیچی. من همونایی رو که قبلا گفتم برام کافیه. از خونه ی بزرگ خیلی می ترسم. علاقه ای به ساختن باشگاه و سینما هم تو خونه ام ندارم. من یه خونه کوچولوی سفید خوشکل می خوام که با سلیقه ی خودمون همه چی رو توش بچینیم و برامون بهترین جای دنیا بشه. گفت اما من خیلی چیزای بزرگ بزرگ دلم می خواد. دیشب خواب دیدم حقوقم اینقدر شده. نمی خواستم همسری رو ناراحت کنم اما نمی شد که نخندم. لپاشو کشیدم گفتم از بس شام میخوری. یادته دل درد گرفته بودی شب که حرف میزدیم؟ من خیلی دوست دارم تو یکم تپل شی و زود لاغر نشی اما خودتو اذیت نکن:)) گفت خیلی نامردی من گفتم خواب دیدم. برات تعریف کردم تا تو هم بهش فکر کنی. خلاصه اینقدر باورش شده بود که من خودم کشتم تا از اون فاز بیرون اومد.
کاش می شد وقتی خوابای خوب خوب میبینیم و خواب آرزوهامونه، دیگه بیداری بعدش نباشه که خوابمون جلومون آب بشه و ببینیم همش سراب بوده. کاش همینکه فکر میکردیم می شد و دیگه رویا نمی موند. درسته که اونوقت دیگه تلاش نمی کردیم اما من دوس داشتم.
عزیزم این هفته داره میره جایی. کاریه که من نمی تونم همراش برم. خیلی دلم تنگ میشههههههه. همش دلم می خواد یه چیزی بشه که بگن دیگه لازم نیس بیاد.
یه خبرای خوبی داره میشه و قراره همسری خوشحالم کنه. من دعا میکنم که درست بشه و بتونه از بهمن بره برا رزید نتی و از درسا راحت بشه.
این روزا آ رش به آرامش خوبی رسیده و مشکلات همینطور دارن از راهش کنار میرن یا بهتره بگم محو میشن. به من میگه تو چقدرررر فرق کردی چقدر خوب و مهربون شدی. اصلا یه هلی ا دیگه شدی. منم لجم میگیره میگم اما من همونم که بودم از نظر خودم. قبلا هم خیلی خوب بودم تو نمی دیدی. اما می دونم حق با اونه، واقعا بی ثبات و اذیت کن شده بودم. خیلی زود قهر میکردم. اما الان نه، سکوت میکنم و وقتی آروم شدم میشینیم با هم درست حرف می زنیم. من میگم چه کاریش بیشتر ناراحتم کرده، اون مو قع چه احساسی داشتم. انتظارم چی بوده ازش و چقدر خوشحال میشدم اگه متوجه بود. همسری هم معذرت خواهی میکنه، از دلم در میاره و تا آخر شب که بخوایم بخوابیم صد بار زنگ میزنه که ببینه خوبم و ناراحت نمی خوابم.
و آخر اینکه اوضاع قلبم هم بهتره. گاهی یکم تپش دارم اما اذیتم نمیکنه و فکر میکنم خوب میشم.
دلم صورتی میشه برات، پر از پروانه میشه برات
درست حدس زدید، دیگه از قهر و ناراحتی خبری نیس و جاش یه عالمه شکوفه ی عشق تو دلمون نشسته. به همین سادگیا هم نبودااااا، خوب خیلی دلخور بودم اما دیگه هر چی بود تموم شد.
امروز استاد نیومد منم اومدم اینجا آپ کنم بعد برم یکمی خرید. اسی باید بدونه وقتی نیومدنش باعث شادیمون میشه دیگه خودش یه کاری کنه که نیاد و ما هم پنج شنبه بریم خوش باشیم:)
روزای بدمون، بهترین نتیجه ای که داشت این بود که من خیلی صبور شدم و هر ناراحتی کوچیک و بزرگی رو سر همسری خالی نمیکنم. رابطمون رو خوب مدیریت میکنم و هر چه پیش آید خوش آیدی در کار نیست. برا زندگیمون جدی و درست تصمیم میگیرم، سعی میکنم بیشتر پس انداز کنم و فقط برا خودمون خرج کنم (حسابگر می شویم)
ناراحتیم وقتی تموم شد که چند شب با گلم در موردش حرف زدیم و اون فهمید من چه حس و حالی داشتم اون روزا. وقتی چند بار عذر خواهی کرد و سعی کرد از دلم در بیاره کم کم آروم شدم. همسری برام شعر می نوشت، بخلم می کرد برام می خوند، هدیه می خرید، میومد دنبالم با هم بریم قدم بزنیم و حرف بزنیم. خرید می رفتیم، با هم درس می خوندیم، من تمریناشو حل میکردم و ..... البته من اصلا مهربون نبودم، می خواستم خوشحال باشم اما عمیقا ناراحت بودم و نمی تونستم. وقتی خیلی سعی میکردم بخندم به جاش میزدم زیر گریه و صورتمو می چسبوندم به سینه ی همسری که اشکامو نبینه. دو بار آخری آرش با من گریه کرد و من مجبور بودم که آرومش کنم. هر چی اشکاشو پاک میکردم و میگفتم گریه نکن هیچی نیس من خوبم فایده نداشت. سرشو گذاشت رو شونم و بلند تر زد زیر گریه. گفت دارم میترکم، هر روز که تو رو ناراحت میبینم به هم می ریزم. می خوام بخندی می خوام خوشحال باشی. می خوام خوشحالی رو تو چشات و رو لبات ببینم. من تمام اون مدت دوست داشتم مثل همیشه. گفتم نمی خوام یادم بیاد، بهتره فراموش کنیم. گفت تا تموم نشه نه. خسته بودم از خودم، خانوادم، شرایطم. می ترسیدم از دستت بدم نمی خواستم رابطه ی دو سالمون به یه شکست عاطفی ختم بشه و آخر با دل شکسته از پیش هم بریم. تمام این دو سال فکر میکردم منو نمی خوای و همش منتظر بهونه ای که بری. گفتم من اگه می خواستم برم روز اول رو شروع نمی کردم. نخواستن من از مشکلاتم بود، به هم زده بودم اما طرف هنوز ول کن نبود. مثل سایه دنبالم بود. از نامه ی عاشقونه گرفته تا تهدید تلفنی. من همه رو تنهایی تحمل کردم، حتی یه بار به تو نگفتم. تو خونه آنا منو سر هر بیرون رفتنی با تو تحقیر و سرزنش میکرد. من و انا قبل از این تو همه چی با هم تصمیم می گرفتیم اما بعد از تو نه. چون از تو خوشش نمی اومد کم کم از هم فاصله گرفتیم. دلایلش کاملا غیر منطقی بود. اونا سنتی هستن، کرمانیا ادمای خوبی نیستن، چون چند بار دعوا کردین و ناراحتت کرده بهتره به هم بزنین. اون پسره که من میگم برات بهتره و از این مزخرفات. من رفتارام از روی ناراحتی بود، دو سال احساسمو پای کسی ریختم که انسان نبود. بعد از اون یه ترم مرخصی گرفتم تا حالم بهتر شد. تو درک نمی کردی و بیشتر وقتت رو با دوستات میگذروندی منم لج میکردم و دعوا راه مینداختم. یه سال طول کشید تا همدیگه رو قبول کردیم و عاشق شدیم. گفت اما من از روز اول عاشقت بودم. گفتم وقتی شناختمت عاشقت شدم. حالا دیگه ناراحتیا تموم. یکی روز اول خرداد به من یه قولی داده بود... همسری پرسید کی؟ گفتم یکی و لپشو کشیدم. من؟؟؟؟؟؟ آره عزیزم، ای هلی از امروز بیا می اند یو مثل زن و شوهر باشیم و امروز شروع زندگیمون باشه... همسری گفت آرههههههههههه گفتم خوب؟ گفت سالگردمون که نشده؟ نگاش کردم خندیدم یعنی باشه، یادم رفت. بعد از اون شب دیگه ناراحت نبودم. همه ی تلاشمون شد خوشحالی همدیگه.
پریروز رفتم چند تا لباس گرم بگیرم برا خودم. وقتی مدلای مردونه رو دیدم فکر کردم الان همسری هم مثل من سردش میشه. صبح تا شب کار میکنه و همش برا منه. اگه دستاش یخ کنه......اگه تو سرما نفس نفس بزنه....اگه پاهاش از سرما بی حس بشه.....نه....حالم داشت یه جوری میشد. بی خیال خریدای خودم شدم و دو تا پیراهن مردونه ی یکم ضخیم خیلی خوشکل، دوتا سویشرت،یه کاپشن، چند تا جوراب خیلی گرم، دستکش و شال گردن،یه نیم بوت گرم و راحت و یه ست مردونه ی خوشبو براش خریدم. رفتم ستاره پیش احسان که برام کادوی خوشکل بگیره. بعد همه رو گذاشتم تو یه جعبه ی کادو. شب زنگ زدم گفتم کجایی؟ گفت تازه کلاس زبانمون تموم شده دارم میام خونه عزیزم. گفتم منم میام پیشت. جعبه رو گذاشته بودم زیر پله ها که انا نبینه و دوباره شروع نکنه. لباس پوشیدم، کلیدا رو برداشتم و سریع رفتم. وقتی رسیدم همسری که گفت کیه؟ گفتم پک گرما زا هستم، میشه بیام خونتون؟ فکر کرد شوخی میکنم، خندید در باز کن رو زد. در خونه رو که باز کرد با خوشحالی گفت سلااااااام چی برام خریدیییییییی؟ بخاری توشه؟ گفتم نه. وقتی شوفاژ هست بخاری؟ گفتم یه مخلوط کن خریدم برا خانوم خونه حالشو ببره:)) طفلی همسری یکم الکی خندید و گفت دستت درد نکنه، ممنون. گفتم قربونت برم شوخی کردم نمی خوای بازش کنی؟ حق داشت آخه می خواستم کادوها خراب نشن و همه چی خوب جا بشه برا همین یه جعبه ی بزرگ با پاپیون خوشکل برداشته بودم. درشو که برداشت جیغ زد هوووووووووووووووووووووو بابا نوئل اومده......اینقدر خندیدم که افتادم رو زمین. ما همیشه پوشیدنیا رو با هم می خریم. بار اولی بود که همسری رو غافلگیر می کردم و تنهایی براش خرید رفته بودم. گفتم عزیزم شلوار رو خیلی گشتم اما باید می پوشیدی. قرار شد امروز عصر بریم بخریم. همسری مثل بچه ها نشسته بود هی باز میکرد می پوشید یه چرخ می خورد دوباره یکی دیگه رو می پوشید. تا حالا اینقدر ذوق زده ندیده بودمش.صورت و دستامو هی می بوسید منم صورتی میشدم( هیچوقت کسی این همه ازم تشکر نکرده بود ) می گفت عزیزم این همه چرا؟ برا خودت هم خرید کردی؟ من می خواستم جمعه با هم بریم برا خرید که تو منو سورپرایز کردی. از کجا می دونستی این رنگا رو دوس دارم؟ چقدر این ادکلن خوشبو ا...همسری هی میگفت من با لبخند نگاش میکردم. خیلی برام ارزش داشت که تونستم خوشحالش کنم.
الان می خوام برم خریدای خودم. می خوام زودتر برم که بعد از ظهر فقط مال اون باشه و راحت براش بگردیم و چیزای خوب برداریم. انتخاب کردم، پرو هم کردم. فقط می خواد برم بردارم و حساب کنم. می دونین... خیلی خوبه وقتی همه چی همونطور میشه که می خواین. یه چیزایی رو باید از دست بدیم تا قدرشو بدونیم و برا دوباره داشتنش تلاش کنیم. مثل آرامش، خوشبختی و عشق.
آرامش می خوام
تولد من که به کلی فراموش شد و حتی فردا شبش یکی دو جین فحش هم نثارم شد. تا خود صبح گریه میکردم، یه کلمه هم جواب ندادم. تازه ۴ صبح اومد معذرت خواهی که قبول نکردم و گفتم برات جبران می کنم. اما بازم نتونستم اینکارو کنم. هر وقت بهش میگم یادته چیکار کردی؟ از شرمندگی سرشو بالا نمیاره. گذاشتم به حساب وضعیت به هم ریختش و اینکه تحت فشاره. دو ماه گذشته هنوزم نتونستم ببخشم. دیشب بهش گفتم اگه جاش یکی محکم بزنم تو صورتت چیکار میکنی؟ گفت بغلت میکنم می بوسمت. گفتم نه، باید اون یکی طرفتو بیاری. در طول سال اون همه درس بخونی به هوای چهل روز استراحت، اونوقت همه ی روزات خراب بشن. از اوایل شهریور سعی کردم با اوضاع کنار بیام، اونقدر صبور شدم که بدترین رفتارا هم ناراحتم نمی کرد. تو خونه حتی اگه بابا کلی باهام دعوا می کرد حتی اخم هم نمی کردم و خیلی آروم صحبت میکردم. این برخورد از من همیشه عجول و بد اخلاق اینقدر دور بود که بابا خودش پشیمون می شد و سریع عذر خواهی می کرد. خیلی عوض شدم، درون گرا و ساکت. در ظاهر خیلی خوب اما خودم خسته و پریشون. از همه ی اینا بدتر وجود یه نفر دیگه بود. کسی که همه جا بود، بیمارستان، محل کار و هر جایی که میرفتیم. اونقدر وقیح که حتی وجود منو نمی دید. وای که ما با این دختر چه مکافاتی داشتیم تا شرشو کم کرد.
مثل ابر بهار گریه میکرد که دوستم نه، برادرم باش، برادرم نه یه دوست یه آشنا باش و از همین حرفا که دخترا خوب بلدن. دیگه احساس خفگی میکردم، نمی دونستم این یکی رو چطوری جمع کنم. به آرش میگفتم تو باید خیلی صریح بهش نه بگی و براش درست توضیح بدی. اون میگفت باز فردا زودتر میومد در دفتر با دسته گل. یه ماه تحمل کردم تا خودش خسته شه و بره. اما تموم نمیشد. تمام مدتی که اون حرف میزد آرش میگفت نه، ما همدیگه رو دوست داریم، حتی اگه اونم نبود من تو رو قبول نداشتم. از خستگی و ناراحتیمون هر چی خواست استفاده کرد و هر روز با یه ماشین و یه تیپ میومد تا کارشو راه بندازه. هر کس دیگه جای من بود طاقت نمیاورد و همونجا دختره رو جر میداد. اما من فقط سکوت کردم تا چند هفته پیش که زنگ زد مامانش دفتر و گفت این دیوونه شده هر جا میره اسم اونو میگه، دخترم داره از دست میره و کلی مزخرف دیگه. برگشتم گفتم آرش خسته شدم بسمه دیگه. کثا فت چرا گم نمیشه؟ روانیم کرده خواب شبمو ازم گرفته روزمو سیاه کرده. یه بار دیگه با این عوضی نرم حرف بزنی خفت میکنم. دو روز دیگه خواستیم بریم سر زندگیمون آرامش میخوام. میخوای چطوری بهم بدیش؟ بچه بخوام باید کجای این نکبت خونه جاش بدم؟ دیوونم کردی چقدر سکوت کنم؟ میبینه همین جا جفتت نشستم از اینکارا میکنه. من نباشم چی میشه؟ وقاحت تا کجا آخه؟ آرش گفت من درستش میکنم تو آروم باش. گفتم آروم بودم که دارم این چیزا رو می بینم. دختره پا شد اومد بهش گفتیم ما داریم با هم میریم خارج کشور درس بخونیم.(مامانش مریض بود، اینجا هم شرکت داشت نمی تونست تکون بخوره)،ایشالا خوشبخت شی. نه میتونه برادرت باشه نه دوستت. سعی کن بفهمی ما هم زندگی خودمونو داریم. گفت تکلیف من چی میشه؟ دیگه می خواستم سرمو بزنم تو دیوار. آرش گفت نمی دونم، هر کی مسئول زندگی خودشه. کلی گریه کرد و حرف زد و حرف زد، ما هم سکوت کردیم تا آروم شد. گفتیم اگه اجازه بدی کلی کار مونده و نمیشه حرف زد. اونم پا شد رفت.
خیلی بهم بد گذشت، به هیشکی هیچی نگفتم تا همش تموم شد. چند هفته است که همه چی خوب شده و داریم بهتر میشیم. آرش خوب شده اما من نه هنوز. نمی خوام بدونه حالم بده، می خوام همه چی خوب باشه تا کاملا به ثبات برسه. اما خسته شدم از همه چی خسته ام. نمی دونم بذارم بیان خواستگاری خونمون یا نه. گاهی به سرم میزنه به یکی دیگه از بچه هامون که خیلی دوستم داره جواب بدم و همه چی رو فراموش کنم. یه وقتایی میگم اصلا بی خیال زندگی، درسمو می خونم و تخصص می گیرم. دلم برا آرش خیلی تنگ میشه وقتی از این فکرا میکنم. نمی دونم چی درسته و چی نادرست. روزای بدی رو گذروندم، تمام انرژیمو رو آرش و مشکلاتش گذاشتم. حالا آرامش می خوام. تو خیالم وقتی به یه برکه ی آبی، یه خونه ی کوچیک، چند تا درختچه ی سبز، یه آسمون پر ستاره با یه مهتاب فکر میکنم پر از آرامش میشم. کاش میشد. می خوام فعلا صبر کنم تا مطمئن بشم و از این حال در بیام.
دلم برا همتون تنگ شده
سلام دوستهای گلم،
بعد از مدتها اومدم نت و خیلی خوش حالم که میتونم بنویسم. صبر کنین...صبر کنین...منم گله دارم.چرا اینجا اینقد خلوت شده، چرا شماها اینقد تنبل شدید من نبودم؟:))
و چرا اینقد اتفاقات افتاده؟چرا نی نیها رو دنیا آوردین؟چرا روشن جونم دیگه نمیاد؟چرا آلاله مهربونم که هر صبح با انرژی آپ میکرد اینقد کم میاد؟از نگین عزیزم بی خبرم.فرناز که منو هم رو سفید کرده... آخه من دلم خیلییییییییییییییی براتون تنگ شده.بچهها اگه شما نباشین اینجا دیگه رنگی نداره.
من همش دلم میخواست که بیام اما نمیشد. یا خودم مشکل داشتم یا درسا زیاد بودن.این چند ماه اینقد منو آرش با هم یکی شدیم که مشکلاتمون کوچک شدن.خدا رو شکر از همه چی راضیم و دارم بهترین روزای زندگیم رو تجربه میکنم.اینقد چیزای مختلف پیش اومده که من یکیشونم نمیشه بگم.اما خوباش اینه که ما یکم دیگه برا همیشه مال هم میشیم و اینکه برا همیشه شیراز پیش بابا جونم میمونم و عزیزم قبول کرد که همه چی همینجا باشه.دیگه اینکه مامان آرش منو خیلی خیلی دوست داره و منم اونو همینقد دوست دارم.دیگه اینکه ترم پیش اففل شدم و آرش از خوش حالی برام گریه میکرد.اصلا یه چیزی، این شوهر من خیلی گریه میکنه منم گریهام میگیره.همیشه آرزو میکردم همسرم با احساس و مهربون باشه،خدا خیلی بیشترشو به من داد،اون یکی رو بهم داد که دریای احساسه و هرچقد من خوب باشم پیش اون هیچم.دیگه اینکه از هفتهٔ دیگه میرم باشگاه،اونجا یه چیزای شد که دیگه نرفتم. هم به درسم هم به اعصابم فشار میومد. نمیدونم چرا بعضی خانوما همه چی رو تو تور کردن و ازدواج میبینن.متاسفانه خیلی اذیت شدم، یکی نبود بگه من خودم شوهر دارم رئیس باشگاه رو میخوام چیکار.دلم نمیخواست از آرش تا ازدواجمون چیزی بدونن و تا اونجا ی هردومون برن.آخه اصلا شعور ندران.حالا بعدا مینویسم چی شد اونجا.دیگه اینکه روحیم خیلی بهتر شده،هرچند همهٔ دوستام و زندگیم شده آرش اما اینقدر همسرم خوبه که من از همیشه خوش حال ترم.دوستهای خوبم، خیلی دلتنگتونم، زود تر بیاین از خودتون بنویسین.من دیگه باید برم پیش گلم ناهار. بعدشم رو تحقیقمون کار کنیم. همتون رو از اینجا میبوسم، یه دنیا دوستتون دارم.
تولدت مبارک
برا فردات یه عالمه برنامه ریختم. نمی خوام عصر بیام پیشت تا همه چی برات قابل پیش بینی باشه. فردا صبح تعطیلی اما من مثل هر روز ۶ صبح بیدارت میکنم تا زودتر از همه بهت بگم تولدت مبارک هزار بار قربونت برم و لوست کنم. فکر نمی کنم امشب از هیجان تولد تو خوابم ببره از ترس اینکه صبح خواب بمونم و اولین نفر نباشم. من همه کارا رو کردم، گلهای تولدت رو انتخاب کردم، کیکت رو سفارش دادم هدیه ات رو یه هفته است که خریدم. حتی فکر ناهار و شام فردامون، رستوران و جاده ی ساحلی رو هم کردم.
با همه ی خوشحالیم تونستم همه رو از تو پنهون کنم و تو فکر می کنی فردا برا من یه روز معمولیه مثل همه ی روزا. اما نه عشقم، من دلم می تپه برا فردا که با همیم فردا که پیش تو هستم، تویی که برا همیشه مال منی.
۲۵ سالگیت مبارک باشه عزیز دلم، هزار سال زنده باشی تا روزای خوشبختیمون رو با هم جشن بگیریم. دوست دارم و عاشقونه می پرستمت.
من- آرش- رضا
همه خوبین؟ سرما که نخوردین هنوز؟ به قول خودم لو به لاهین؟
منم خوب خوبم. یه سرمای کوچولو خوردم اما الان خوب شدم می تونم بوس بوسیتون کنم![]()
امیدوارم تعطیلی به همتون خوش گذشته باشه، آرش که هنوز داره خوش میگذرونه و خوش به حالشه.
همون روز دوشنبه رفت کرمان و من تهنا موندم، جمعه عصر برمیگرده.
حالا چرا نوشتم من، آرش، رضا؟ میگم براتون.
یه شب من هر چی زنگ میزدم به آرش خاموش بود، من بیچاره هم هی از این سیم کارت به اون سیم کارت میزنگیدم که شاید پیداش کنم. کارش داشتم خوب
خلاصه وقتی همه رو زنده کردم یکیش بوق کشید، یکی گفت بله؟ صداش مثل آرش بود اما نازکتر. گفتم سلام دیدم منو نشناخت فهمیدم اشتباه گرفتم. معذرت خواهی کردم و قطع کردم. خودش دوباره زنگید گفت شما تماس گرفتین کار داشتین با من؟ خیلی ترسیده بودم. زود گفتم من اشتباه گرفتم متاسفانه، عذر میخوام و تمام.
خلاصه منو ول نکرد هی اصرار میکرد که حرف بزنیم. آخرش با حرفایی که زد فهمیدم داداش کوچیکه ی آرشه که همسن خودمه. طفلی اینقدر مهربون و خوب بود که دلم نیومد بزنم تو ذوقش. یکم حرف زدیم و منم هر چی بودم گفتم و نخواستم با وجود اینکه ممکن بود برامون بد بشه بهش دروغ بگم.
شب آرش تماس گرفت گفت گوشیش مشکل داشته و تو بیمارستان خاموش شده و کلی مکافات کشیده تا درست شده. منم از جریان رضا چیزی بهش نگفتم. صبح که داشتم می رفتم کلاس رضا تماس گرفت و گفت ممکنه چند ساعتی خاموش باشه چون میره دفتر و موکلش میاد که حرف بزنن. گفتم باشه اما وقتی تموم شد بهم خبر بده که یه چیزی رو باید بهت بگم. بعد براش نوشتم مربوط به اینه که چرا نمی تونم دوستت باشم.
ظهر براش همه چی رو توضیح دادم. وقتی بهش گفتم بر خلاف انتظارم اینقدر خندید که منم از شرمندگیم کم شد و راحت تر تونستم حرف بزنم. بهش گفتم می تونم همیشه دوستت بمونم و هر کمکی از دستم بر بیاد برات انجام میدم. اونم گفت هر وقت هر مشکلی داشته باشم میتونم روش حساب کنم. دیگه اینکه میخواست فرانسه بخونه که اگه بورس شد مشکل زبان نداشته باشه. منم یه سری کتابا و موسسه ها رو بهش معرفی کردم و گفتم میتونه تا یه جایی ازم کمک بگیره. حالا دیگه دوستای خوبی شدیم و خیلی از مشکلاتم با آرش حل شده. حالا تا قهر میکنیم من گزارش لحظه به لحظه دارم از رضا و اون بهم میگه چیکار کنم تا زودتر همه چی درست بشه.
بچه ها همه میتونین لینک کنین، ممنون. ببخشید خیلی خلاصه نوشتم آخه باید زود برم کلاس. خیلی دوستتون دارم.
اتفاقی که افتاد
گفتم چه می دونم در حد یه دوست. از تابستون ندیدمش و از این حرفا. گفت آرش دوستش بوده، گولش زده ازش پول گرفته از موقعیت پدرش سو استفاده کرده و بعد قیدشو زده. یه لحظه حس کردم دنیا رو سرم آوار شد نتونستم حرفی بزنم و قطع کردم. به دیوار تکیه دادم و زدم زیر گریه. نمی دونم چرا باورم شد؟ شاید به این خاطر که اون کمتر در مورد گذشته اش حرف می زد. به آرش گفتم تو این کارا رو کردی؟ گفت بخدا نه، دروغ میگه. هر چی اون قسم می خورد من عصبانی تر میشدم. آرش فقط انکار میکرد و هیچ دلیل موجهی نداشت. گفتم میام بیرون حرف بزنیم. وقتی اومد همونا رو تکرار کرد و وقتی دوباره قسم خورد داد زدم خفه شو. تو بی حیا همینطور دروغ گفتی و گفتی و من خر باور کردم. برا اولین بار بود که اینطوری حرف میزدم. اون هم داد و بیداد کرد و زد زیر گریه. هر دومون گریه میکردیم، آرش بهم گفت عزیزم گریه نکن فقط کمکم کن. یه بار که تماس میگیره صداشو رکورد کن و بده به من. همینطور دستمو بالا آوردم و گفتم برو بابا...یعنی خودتو گول بزن. در ماشین رو باز کردم و بدون یه کلمه حرف رفتم. سرم گیج می رفت هیچی نمی شنیدم. از پله ها رفتم بالا، خدا رو شکر آنا خونه نبود که منو با اون حال و روز ببینه. رفتم تو حموم که صورتمو بشورم همونطور که دستام زیر آب بود سرم سنگین شد پاهام شل شد و با سر از پشت افتادم. نمی دونم چقدر اونجا بودم وقتی چشمامو باز کردم همه ی تنم درد میکرد. نشستم به حال خودم گریه کردم. حرفای آرش یادم میومد و روز هامون. باور نمی کردم اون این کارا رو کرده باشه. نه، ممکن نبود. آرشی که همیشه خوشرو و مهربون بود اونکه تا یه لحظه از هم دور میشدیم اونقدر بی تاب بود. اونکه حرفای دلشو شعراشو اول برا من می گفت. وقتی قهر بودیم تا از دلم در نمی آورد نمیذاشت بخوابم. چطور می تونست اون کارا رو کرده باشه. اصلا آرش پول لازم نداشت چه لذتی براش داشت این کارا؟؟
صبح رفتم باشگاه، خیلی دمق بودم. با هیشکی حرف نزدم. وقتی تموم شد دلم نمی خواست کار با دستگاه بمونم. مربیمون پرسید چرا ناراحتی؟ از من دلخوری؟ گفتم نه بخدا، خوبم چیزی نیس. رفتم که لباسامو بپوشم دیدم آرش یه عالمه زنگ زده و نوشته که می خوام باهات حرف بزنم. رفتم تو حمام و درو بستم که صدامون رو نشنون بچه ها. گفت هلیا من هر چقدر پست، بد، کثیف هرگز اینکارو نکردم، من جوونم اگه با کسی قبل از تو دوست بودم منو درک کن. گفتم من چیکار دوست تو دارم اصلا به من چه. گفت من با این شرایط دیگه نمی خوام بمونم، دیگه نمی خوام عذابت بدم. بخاطر همه ی بدی هام منو ببخش. گفتم نمی بخشمت هیچوقت نمی بخشمت و قطع کردم. زنگ زد دوباره، جواب ندادم. برام نوشت من دلم نمی خواد بری دلم نمی خواد اینطوری ناراحت و با ذهنیت بد از من بری. من همیشه کنارت بودم و هرگز تنهات نذاشتم اما الان خودم تنهام. جواب ندادم لباسامو پوشیدم و تو بارون پیاده برگشتم خونه. اون همه راه رو نمی دونم چطوری رفتم فقط فکر میکردم و اشکام میریختن پایین. وقتی رسیدم دختره دوباره زنگ زد و گفت حتی اون بهش گفته تغذیه می خونه و از این حرفا. خودشم تغذیه و حسابداری می خونه. گفتم تو یه بار هم دانشگاهش سر نزدی؟ نرفتی ببینی چی میخونه؟ ما به هم یه جاییم هم رشته ایم و اون سال آخر پزشکیه نه تغذیه. بهم گفت حتی خونشون تهران نیس و اون بهت دروغ گفته. گفتم من صدبار خونشون زنگ زدم این حرفا مزخرفه. دوباره گفت اون یه آدم عقده ایه که دخترا رو تیغ میزنه و با پولشون زندگی میکنه. دیگه اعصابم به هم ریخته بود بهش گفتم اصلا چقدر ازت گرفته من عین همونو بهت بر میگردونم فقط دیگه این حرفا رو جایی نزن. بعد از کلی اصرار گفت ۶-۷ تومن. چه جالب؟ حتی دقیقشو هم نمی دونست. گفتم برا چه کاری؟ گفت می خواست ماشین بخره.
خیلی حرصم گرفته بود. گفتم تو چرا شکایت نکردی؟ چرا جایی نرفتی بگی منو اغفال کرده ازم پول گرفته؟ گفت مدرکی نداشتم. گفتم مگه همه اونایی که اغفال میشن مدرک دارن؟ برو حالشو بگیر. گفت من اون پول رو نمی خوام انگار دادم به یه نیازمند. تو دلم یه فحش بهش دادم و گفتم هرچی. مثلا خانوم اینقدر لارج تشریف دارن که پولشونو نمی خوان. هر کی هر چی غنی تر محتاج تر. پرسیدم راستی شمارم رو از کجا داری؟ گفت از تو گوشیش برداشتم هفت ماه پیش دیگه هیچی نگفتم و خداحافظی کردم. فکر کردم دیدم آرش فقط گوشیش رو به من و یکی از دوستای صمیمیش میداد نه هیچ کس دیگه ای و سر این مسئله خیلی حساس بود. دیگه مطمئن شدم دروغ میگه.
به ارش که گفتم فقط خندید. گفت باباش کیه که من ازش استفاده کنم؟ پول برا چیم بود آخه. هلی تو چرا باور میکنی؟ تو رو خدا یه بار صداشو ضبط کن ببینم این...کیه. گفتم باشه باید فرصتش پیدا شه. فردا صبحش دختره بهم sms داد که آیدی آرش چیه؟ الکی گفتم مال خیلی پیشه یادم نیس. فقط می دونم یه آرشی توش بود. خلاصه پیچوندمش بعد بهش گفتم که چند تا سوال دارم و هر وقت می تونه گوشیش رو روشن بذاره تا حرف بزنیم. ساعت ۴ بعد از ظهر بود که گفت صحبت کنیم و تا الان کلاس بوده. خیلی دلم ازش پر بود چند روز رفته بود رو اعصابمون و از همه چی انداخته بودمون. رومون تو رو هم باز شده بود، آرش با حرفای من خرد شده بود و شکسته بود. تماس گرفتم و صداشو سیو کردم. زود به آرش زنگ زدم و گفتم تونستم. اومد و دوتایی چند بار گوش دادیم. همون بار اول چشمای آرش برق زد. گفت هلی می دونم کیه دوباره بذار گوش بدم. گفت این دوست دختر مهدی میشه، همون که روز اول بهش شک کردم. فک کن مهدی بعد از چند ماه این چند شب همش بهم زنگ میزد. گفتم می خواست تاثیر کارشو روت ببینه. اسم دختره حوریه بود و آرش گفت من و مهدی یه دوست مشترک داریم که از همه چی اونا با خبره. تا شب همه چی معلوم میشه. شب آرش زنگ زد بهم گفت حوریه نه تغذیه خونده و نه حسابداری. سنش هم همونطور که تو حدس زده بودی ۲۴ ساله نه ۲۰ سال. اون دیپلم داره و اول تو خدمات بیمارستان کار میکرده که از اونجا میکننش بیرون و میره تو یه شرکت منشی میشه. دیگه اینکه حوریه و مهدی همین تابستون با هم آشنا شدن و حوریه قبل از اون بعد از جدایی از دوست پسرش خودکشی کرده یه بار قرص خورده و بار دیگه دستشو تیغ زده. و پدرش هم یه آدم معمولیه که مادره امسال تازه فهمیده این آقا یه زن خراب رو ۷ سال پیش عقد کرده و باهاش خوشه. آرش می خندیییییییید می گفت هلی یه ۶-۷ تومن داشت باباش که من بردم و نتونست سومی رو بگیره.
بعد معلوم شد که گم شدن و دزدیدن گوشیش هم کار مهدی بوده، وقتی آرش رفته اونور خیابون که با دوستش حرف بزنه و بیان سوار ماشین بشن اون از شیشه که پایین بوده گوشی رو برداشته. شماره ی منو، عکسام و حرفامون رو خونده. یه جایی آرش به من گفته بود که می خوام ماشین رو عوض کنم اما الان کم دارم نمی تونم. پولم تو بانکه برا وام که اعتبار بشه. من همون موقع زنگ زده بودم بهش و در حد التماس اصرارش کردم که کمکش کنم اما گفت نمی خوام تا رابطمون رسمی نشده این مسائل رو با هم داشته باشیم و همه چی تموم شده بود. مهدی واقعا نمک نشناسه، سال پیش که می خواسته بره حج آرش براش ۱۵ تومن وثیقه گذاشته بود، کاری که یه دوست معمولی هرگز برات انجام نمیده و با اینکه تکنیسین بیهوشی بوده کمکش کرده ادامه بده و براش کار هم پیدا کرده. آرش با بغض می گفت نمی دونم چرا اینکارو با من کرد من که جز خوبی کاری در حقش نکردم. نمی خوام حتی به روش بیارم نمی خوام چیزی بگم، فقط می خوام بپرسم چرا؟ چه دلخوری از من داشته که اینکارو کرده.
ما بعد از تموم شدن این موضوع خیلی حرف زدیم و به هم قول دادیم که هیچوقت بخاطر دیگران و حرفایی که از درستیشون مطمئن نیستیم رابطمون رو خراب نکنیم. من چند بار از آرش عذر خواهی کردم و همه رو از دلش در آوردم. اما هنوز ناراحتم که چرا بعضیا تحمل ندارن خوشبختی و خوشی دیگران رو ببینن؟ چرا فکر میکنن همه از اول خوش و خرم بودن و هیشکی هیچ سختی تو زندگیش نداره؟ همه ی ما مثل همیم و روزای خوب و بد داریم، اگه یکی داره خوب میاره باید براش خوشحال باشیم و تو شادیش شریک بدونیم خودمون رو نه اینکه روز بدش برامون عروسی باشه. کاش میتونستم یه بار با حوریه حرف بزنم و همونطور که خودش می گفت دوست هم باشیم. الان اونقدر دلخورم که نمی تونم، شاید یه فرصت دیگه.
من و تو
من به این وبلاگ نقل مکان کردم تا بتونم یه جایی آسوده خاطر حرفای دلم رو بنویسم.
فکر میکنم نزدیک به سه ماه باشه که هیچی ننوشتم، راستش اونقدر گرفتار بودم که وقتی برام نمونده بود. روزای خوبی برام نبودن، خیلی سخت گذشت تا دوباره تونستم خودم بشم.
از کارم استعفا دادم، دیگه نمی تونستم هم درس بخونم هم کار کنم داشتم از پا می افتادم.
ورزش رو دوباره شروع کردم چون خیلی ضعیف شده بودم. اول ایروبیک عادی رفتم، خیلی زود پیشرفت کردم و الان ایروبیک رو بصورت حرفه ای ادامه میدم. کلاس رقص هیپ پاپ هم میرم تا زودتر بتونم تو مسابقات شرکت کنم. جایی که کلاس میرم فوق العاده ست و از لحاظ امکانات چیزی کم نداره.
اتفاقات زیادی برام تو باشگاه افتاد که دفعه ی بعدی که اومدم مینویسم. تا جایی که آرش ازم خواست دیگه اونجا نرم چون خیلی مورد توجه بودم. اما من ادامه دادم.
دیگه اینکه درسامو خوب خوب میخونم ولی شرایط بدی پیدا کردم بخاطر مزاحمتای یه نفر که میخواد رابطمون رو بهم بزنه. این چند روز کارمون فقط گریه بود، من گیج شدم بین اونچه که باور دارم و حرفای اون یه نفر دیگه که از همه چیمون با خبره موندم و نمی دونم چی درسته و چی غلط. درست تو روزایی که داشتیم زندگیمون رو می ساختیم این اتفاق افتاد و حالا من سردرگم تر از همیشه تو بهت و ناباوری موندم.
وقتی اون حرفا رو شنیدم تا مرز دیوونگی رفتم یه روز تموم فقط گریه میکردم و به آرش بد و بیراه میگفتم. برا اولین بار از شدت فشار از حال رفتم. برا اولین بار تا جایی که میتونستم بهش بی احترامی کردم. هر دومون خرد شدیم و هنوزم نمی دونیم از کجا ضربه خوردیم و کی این بلا رو سرمون آورد. خیلی خسته ام ذهنم خسته اس، اینقدر فکر کردم و راه به جایی نبردم. خیلی ها تحمل ندارن خوشبختی دیگران رو ببینن، خیلی ها از حسادت به جایی رسیدن که خیلی راحت آبروی بقیه رو می ریزن. کاش می تونستم فکر کنم همه ی اینا فقط یه خواب بوده، کاش تموم میشد.
وقتی حالم بهتر شد میام و همه چی رو درست توضیح میدم. هنوز نمی دونم چی واقعیته و چی دروغ. اما می دونم اونچه رو که باور دارم هرگز ازش برنمی گردم.


